تبلیغات
golyasc60 - متن کامل سی دی آموزشی "گوهرجان" ازمهندس دژاکام
 
golyasc60
درمان اعتیاد و درمان چاقی و رسیدن به تناسب اندام با روش DST
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی کریمی
مطالب اخیر

"بنام قدرت مطلق"

 

سلام دوستان حسین هستم یک مسافر؛

 

امیدوارم حالتان خوب باشد. بحمدالله حال من هم خوب است. امروز ششم تیرماه نود و شش و دیروز، "روز جهانی مبارزه با مواد مخدر" بود و این هفته هم هفته جهانی مبارزه با مواد مخدر است. این هفته مراسم‌های بسیاری برگزار می شود که امیدوارم نتیجه عملی و کاربردی گرفته شود.

محور بحث من امروز این خواهد بود که به شما بگویم، در بین انسان‌ها اصلاً بد نیست، اگر عده‌ای هم بد هستند، یک سری دلایل دارد که برایتان مطرح می‌کنم. به طور کلی انسان موجود خوبی است، گرچه در بعضی مواقع از هر شیطان و اهریمنی، اهریمن‌تر می‌شود، ولی همیشه در جهت مثبت حرکت می‌کند. و هدف از این مسائل نیز ساخته شدن انسان است. برای چه؟ برای ادارهء سیستم کائنات! چون او جزئی از سیستم کائنات است. در هستی همه در حال کارکردن هستند تا کائنات سرپا باشد. به فرمان خداوند، یک درخت، پشه، فیل و ... هریک کار خودشان را انجام می‌دهند. و متخصصین (از موجودات) باید روز به روز تخصصشان بالاتر برود.

چیزهایی که باعث می‌شود انسان را بد کند، یکی از آنها جهل انسان است. پس چیزی که انسان را به موجود بدی تبدیل می کند، جهلش است. و جهل به معنی  نادانی است. نادانی از عدم آگاهی و از نبود دانایی حکایت می‌کند. (برای اینکه مطلب را بیشتر بفهمیم) از وجه منفی آن استفاده می‌کنیم. مانند جوانمرد  که (منفی آن) ناجوانمرد می‌شود. و در اینجا دانایی که نادانی و آگاهی که ناآگاهی می‌شود. یعنی (فرد) در جهل خود غرق است و خود از آن ناآگاه است. و اطلاعات جهل یعنی اطلاعات و آگاهی های غلط. چطور امکان دارد یکی بیاید خودش را بترکاند(منفجرکند) و بعد 60 – 70 نفر زن و بچه مردم را تکه و پاره کند و بعد هم برود به بهشت و فردوس؟! اصلاً یک چنین چیزی با عقل جور در نمی‌آید و با تمام نشانه‌های الهی مخالف است. پس چرا این فرد این کار را انجام می‌دهد؟ به خاطر عدم آگاهی و انتقال اطلاعات نادرست به این شخص. اگر انسان‌ها آگاه باشند این اتفاقات نمی‌افتد. پس یکی از مسائل مهمی که باعث می‌شود انسان‌ها بد شوند، اطلاعات غلط و نادرست است. یکی از نمونه‌های بارز تاریخی، علی بن ابیطالب(ع) است که وقتی ایشان را در محراب عبادت و در نماز ترور می‌کنند، در جامعه پخش می‌شود که ایشان در بین نماز مورد سوء قصد قرار گرفته‌اند، بعضی‌ها می‌گویند: مگر ایشان نماز هم می‌خواندند! تبلیغات آنقدر گسترده بود که به این صورت تبدیل شد. یعنی برای شخصی که سمبل آگاهی، معرفت و شناخت است، اطلاعات غلطی پخش شده بود. پس جهل می‌تواند زائیدهء اطلاعات غلط باشد. به شما یک اطلاعات غلطی می‌دهند که، شاگرد شما یا فلان راهنما یا فلان مرزبان چنین حرفی را زده یا چنین کاری کرده، یا فلان همکلاسی یا فلان باجناق و... چنین کاری کرده، همه اینها ناشی از اطلاعات غلطی است که به شما رسیده و شما نیز جستجویی نکرده‌ای که این خود باعث دشمنی شما و بد شدن شما می‌شود. انسان ها 99 درصدشان موجودات ساده‌ای هستند که به راحتی می‌شود گولشان زد و منحرفشان کرد. می‌شود احساساتشان را برانگیخت، می‌شود موج و انبوهی از انسان‌ها را به یک چیز واهی و دروغ مشغول نمود.

یکی دیگر از چیزهایی که علاوه برجهل؛ باعث می شود، انسان تبدیل به موجود بدی شود، ترس است. ترس از دست دادن شغل و معاش باعث بد شدن انسان می‌شود. سریالی را در تلویزیون می‌دیدم که(البته چون خوشم نیامد دیگر الان نمی‌بینم ) تاریخ پادشاهان عثمانی بود، اکثر آنها دو یاسه نفر از برادرانشان را که از شاه هم کوچکتر بودند خفه می‌کردند و به قتل می‌رساندند. به خاطر چی؟ به خاطر ترس. ترس از چی؟ ترس از دست دادن حکومت و پادشاهی، آن هم پادشاهی که می‌گفتند؛ پادشاه تمام عالم و جانشین خدا. جنایت‌ها و قتل‌های زیادی به خاطر ترس از دست دادن است. آن چیزی که باعث این اتفاق می‌شود ترس است. ترس از گرسنگی، بیکاری، از دست دادن خانواده، از دست دادن کشور، از دست دادن زندگی و ... این ترس باعث می‌شود که انسان تبدیل به یک موجود بدی شود. ترس از توطئه انسان‌های بسیار خوب را تبدیل به انسان‌های جانی و بدی می‌کند.

یکی دیگر از چیزهایی که انسان را به موجود بدی تبدیل می‌کند، از دست دادن منافع و یا به دست آوردن منافع و یا همان طمع است. وقتی قرار است انسان یک چیزی را به دست آورد ممکن است باز تبدیل به انسان بدی شود. می‌خواهد پول، منافع، مقام و ... به دست آورد؛ چهار نفر را از بین می‌برد. به خاطر به دست آوردن منافع در گروه‌های مافیا، رسم است که باید چند نفر را از بین ببری! از این رو گروه‌های مافیایی (برای عضویت) یک سری قوانین دارند، این گونه نیست تا شما اظهار تمایل کردی وارد شوی یا در سازمان های امنیتی بخواهی وارد شوی، کلی و بررسی و تحقیق می‌کنند. که البته در مافیا جریان سخت تر است، چون اسلحه را به تو می‌دهند و می‌گویند: فلانی را بکش و باید بکشی! گناه دارد یا بی‌گناه است، مهم نیست و می‌گوید تو باید بکشی. بنابراین برای ورود به این سیستم  باید مرتکب این قتل بشوی! پس وارد گروه منفی شدن هزینه دارد. به خاطر این که آن پست و آن مقام را به دست بیاوری، حتی مقام منفی در مافیا، باید دست به قتل بزنی. می‌خواهی خانه‌ای را تصاحب کنی، یا مالی را کسب کنی، شهادت دروغ می‌دهی، می‌خواهی منافع بیشتری گیر بیاوری تقلّب می‌کنی، کم‌فروشی می‌کنی  و خیلی چیزهای دیگر! یا می‌خواهی بالا بروی باید روی دیگری بایستی! پس یکی از چیزهایی که باعث می‌شود انسان تبدیل به موجود بدی شود؛ منافع است. به خاطر کسب منافع که حول محور جهل و ترس یک مثلث را شکل می دهند.( یک ضلع آن جهل، دیگری ترس و بالاخره منافع است) البته این نظر من بود ممکن است شما مثلث دیگری را که حتی بهتر از این باشد مطرح کنید. پس اگر این سه تا نباشد انسان ها بد نمی‌شوند. من دیده‌ام که بعضی از انسان‌ها که بد بوده‌اند با کمی بالا و پایین کردن تبدیل به انسان‌های خوبی شده‌اند. منظورم این است که البته با این کار نمی‌شود روی همه انسان‌ها یک خط قرمز کشید و بگوییم ایشان به درد نمی‌خورد، مخصوصاً در کنگره!! در کنگره نقطهء مخالف این مسئله است. من بعضی اوقات خنده‌ام می‌گیرد که بعضی از بچه‌های کنگره عصبانی می‌شوند و به اصطلاح خونشان به جوش می‌آید و می‌گویند: فلانی رفته زده! (مواد مصرف کرده است) آره، خوب این کارش زدنه! آره، بعضی‌هایشان همین طوری هستند!  ما گفته‌ایم حال خراب‌ها بیایند اما گزینش که نکرده‌ایم. یا هرکسی که می‌خواهد وارد شود، به او بگوییم این کار را انجام می‌دهی یا فلان کار را انجام می‌دهی و ... یا بگوییم (و بپرسیم) سوءسابقه نداری؟ تا حالا سیگار نکشیده‌ای؟! و ... نه ! این طور نیست و اگر کسی این گونه باشد اصلاً راهش نمی‌دهیم. خیلی‌ها آمده‌اند و گفته‌اند که ما نه سیگار و نه مواد مصرف می‌کنیم ولی می‌خواهیم عضو کنگره شویم، و ما می‌گوییم که شما اصلاً نمی‌توانید عضو شوید. شما باید یک مصرف کننده و یا عضو خانواده یک مصرف کننده باشید در غیر این صورت نمی‌توانید در کنگره عضو شوید. و این مسئلهء حائز اهمیّتی است که ما باید در نظر داشته باشیم تا به عنوان یک راهنما، مرزبان و نگهبان  و ... وقتی با افرادی برخورد می‌کنیم که حالشان خراب است، بدانیم که در ادامه به آدم‌های بسیار خوبی تبدیل می‌شوند. همان طور که وقتی شماها وارد شدید، فاجعه بودید و هزارتا ایراد و اشکال داشتید و هیچ کس از شمافکر نمی‌کرد که در اینجا به درمان برسد.

بنابراین اگر ما بتوانیم جهل انسان را تبدیل به دانایی بکنیم، ترسشان را به تدریج از بین ببریم و منافعشان را به آنها تفهیم کنیم، تبدیل به انسان های خوبی می‌شوند. ما در کشور ایران و اساساً در شرق، اطلاعات و آگاهی و دانش افراد در مورد علم و شناخت انسان بسیاربسیار غنی و قوی بوده است. در گذشته و در مکتوبات ما، در فرهنگ، دین و مسلک ما این علم و آگاهی وجود داشته است. البته نمی‌خواهم چوب تکفیر به غرب بزنم. اما اروپای دویست، سیصد سال پیش، از تمدن و دانایی کمتری برخوردار بود. حتی به صورت بدوی زندگی می‌کردند. حتی دویست یاسیصد سال پیش( حال کمتر یا بیشتر) در بعضی از این کشورها توالت وجود نداشت، حمام وجود نداشت. پادشاهان فرانسوی یکی از افتخاراتشان این بود (که من در کتاب غرش طوفان می‌خواندم) که اشراف بودند و خودشان را نمی‌شُستند و می‌گفتند معنا ندارد ما خودمان را بشوییم! و حمام نمی‌کردند! شما فکر می‌کنید به چه دلیل همه عطرها و ادکلن‌های خوب فرانسوی است!؟ یا پودرها و کرم‌ها و.... چون از بس کثیف بودند و بوی گند می‌دادند، مجبور بودند به خودشان عطر و ادکلن بزنند. نمی خواهم خدای نکرده انگ بزنم، منظور یک سوء رفتار و گفتار است. ما تصوّر نکنیم در مورد علوم انسانی و شناخت انسان هرچه اروپایی ها گفتند و غربی ها گفتند همه مستند و درست است. اصلاً چنین چیزی نیست و اصلاً مستند هم نیست. چرا مستند نیست؟ چون وقتی( از نظر اینان) طیف بیماری‌های روحی و روانی را نگاه می‌کنید اصولاً قابل درمان نیست. مثلاً کدام از یک از این بیماری ها مانند ؛ اسکیزوفرنی، توهم و بای پُلار(دوشخصیتی)،‌ سایکوز(جنون) و ... کدام قابل درمان است ؟هیچ کدام! زیرا ریشه‌های این موضوع در عدم شناخت و جهل است. اما ما وقتی در کتب خودمان نگاه می‌کنیم که بعضی از کشورها در آن زمان در توحش کامل بسر می‌بردند و بیشترین جنگ و خونریزی در آنجا بوده و ... در دفتر اوّل مثنوی معنوی، قطعه پادشاه و کنیزک را وقتی می‌خوانید، انگار از روان انسان صحبت می‌کند، از بیماری سایکوسماتیک صحبت می‌کند، از بیماری روان‌تنی صحبت می‌کند، که بله این کنیزک که به شدت مریض و در حال موت و مرگ است به دلیل عشقی است که به یک زرگر(در سمرقند) دارد. در واقع در اثر افکارش مریض است. فکرش مریض است، ناراحتی فکری دارد که تبدیل به یک مریض و تکه استخوان شده است. حالا شما در غرب، به موضوع کنترل خشم و یا اینکه چگونه خشمت را کنترل کنی؛ نگاه کنید، اساساً این کلمه(کنترل خشم) غلط است! باید دید خشم چیست؟ باید این خشم را از بین برد، نه اینکه خشم را کنترل کرد. چه طوری می‌شود خشم را کنترل کرد؟ واقعاً این مطلب مضحک است. باید فرد به یک تفکر و اندیشه‌ای برسد که این خشم از بین برود. نه اینکه وقتی شما خشمگین شدی، مثلاً یک لیوان آب بخور یا تا صد بشمار و یا این کلمات را تکرار کن و ... اینها بچه بازی و مسخره بازی است و مانند مُسکّن می‌ماند. یا کسی که افسرده است، مریضی‌اش چیز دیگری است. بنابراین افسردگی با قرص درست نمی‌شود. باید دید علت آن چیست؟ و مشکل از کجاست؟ منظورم این است که ما اگر نتوانیم انسان ها را تغییر بدهیم به خاطر همین مثلث جهل، ترس و منافع است. که در اینجا و در مطلبی که می‌خواهم بخوانم (و به آن می‌پردازم) می‌خوانیم؛

"در قالب انسان همه چیز قابل تعویض است" قالب می شود، جسم انسان . جسم انسان بارها گفته ام مثل بلد است مثل شهر و یا مثل ماشین است که توی آن جان قرار دارد. می گوید؛ در قالب انسان همه چیز قابل تعویض است. یعنی رفتار و کردار قابل عوض شدن است. یعنی اسکیزوفرنی، بای پُلار و یا یک معتاد قابل درمان است. اینها صحبت های پا منقلی نیست، مُدلَّل و مستند است، برخلاف صحبت‌هایی که پیشرفته‌ترین کشور‌های جهان که در حال حاضر آمریکاست می‌کنند و اعتقاد دارند که اعتیاد قابل درمان نیست. همین چند روز پیش از تلویزیون‌های بیگانه دیدم که می گوید: اعتیاد بیماری مرموز، لاعلاج و پیش رونده است. یک بیماری ساده اعتیاد برایشان قابل درمان نیست و متاسفانه خیلی از متخصصان ما هم از آنجا الگو می‌گیرند و آنها هم می‌گویند (اعتیاد) قابل درمان نیست

پس در قالب انسان همه چیز قابل تعویض و تغییر است، یعنی یک انسان بد می تواند تبدیل به یک انسان خوب شود و یا یک انسان خوب تبدیل به یک انسان بد شود. البته خوبی  که به نقطهء قطب رسیده باشد دیگر نه. تا یک مرحله‌ای انسان می‌تواند برگردد اما همان قدر که نور بیاید و تاریکی را از بین ببرد، دیگر انسان رها شده است. اما در سطوح پایین ممکن است هر کسی خوب بوده، بد شود. چرا که با ترس و یا منافع فرد بر می‌خورد! ترس از دست دادن مقام و منصب و یا ترس از دست دادن منافع که البته باز ریشه‌اش جهل است که می‌خواسته تبدیل به یک انسان خوب شود اما بد می‌شود. پس در قالب انسان همه چیز قابل تعویض است. در شکار گوهرِجان به گونه‌های مختلف که غیرالهی است همه چیز قابل تعویض است.(در واقع شکار گوهرِجان به گونه‌های مختلف عملی می‌شود.)

 گوهرِجان چیست؟ گوهر یعنی یک چیز گرانبها یا جواهر. اعتقاد من بر این است که انسان از دو بخش است؛ جسم و جان. جسم از خاک تشکیل شده است و تمام عناصری که در خاک هست در جسم هم هست. جان از نار تشکیل شده است. گرچه بعضی‌ها معتقدند جان اسم جمع جن است. وقتی می‌خواهند بگویند جان را از نار آفریدند، می گویند: جن را از آتش آفریده‌اند. اکثراً معتقد به همین برداشت هستند. یک برداشت دیگر اینکه انسان فقط از جسم نیست. و گرچه که جسم از خاک تشکیل شده است اما روح و نفس که از خاک تشکیل نشده است و از چیز دیگری است. به هرحال اگر همان اسم فارسی را که می‌گوید: جانم به لب رسید را در نظر بگیریم، می‌گوییم جسم را می‌گذاریم کنار، آنچه می‌ماند آن "جان" است. حالا چه می ماند؟ آنچه می ماند را در کتاب ادموند و هلیا گفته‌ام و خیلی مطالب دیگر.

گوهرِجان می‌تواند نفس باشد. چون چیزهای دیگری نیز وجود دارد. این گوهرِجان که نفس است، رویش رسوب گرفته است، خاک گرفته است یا زیر خاک است، چون شما به معدن هم نگاه کنید، چه معدن زغال سنگ و یا طلا و ... همه در زیر زمین هستند. روی آن  خروارها خاک است. گوهرِجان هم همین طور است، پالایش یافته نیست. نفس، نفس اماره است اما گوهر است. درست است نفس، نفس اماره است اما گوهر است . درست است که الماس زیر خروارها زغال سنگ در زیر معدن است اما باز الماس، الماس است. گرچه رویش همه خاک باشد. نفس انسان گوهر است. گرچه رویش کلی آت و آشغال باشد! گرچه خیلی صفات بدی به خودش گرفته باشد. حالا این گوهرِجان که نفس اماره است باید حرکت کند، پرورش پیدا کند، بشود (نفس) لوّامه و از لوّامه هم عبور کند بشود مطمئنّه. حالا این نفس شکار می‌شود و مورد تهاجم قرار می‌گیرد. وقتی شکار شد از مسیر منحرف می‌شود. باز اینجاست که بد می‌شود . برای اینکه چگونگی این شکار شدن را توضیح دهم باز از همین خواص استفاده می‌کنم.

چگونه می شود گوهر جان شکار می شود و از مسیر منحرف می شود؟ یکی از آنها الهام است. به اعتقاد من گوهر جان می‌شود، نفس. ممکن است چیز دیگری هم بشود ولی من فعلاً آن را نفس می‌گیرم. " وَ نفس بما سَوّاها" نفس موقعی که آراسته شد و به مرحله میانه رسید "فَاَلهَمَها فُجورها و تقواها" فجور و تقوا الهام می‌گردد. یکی از مسائلی که ممکن است انسان شکار نیروهای اهریمنی شود الهام فجور است. آیا الهام فجور هم وجود دارد؟ بله ! توسط چه چیزی و که وجود دارد؟ توسط موجوداتی که اصطلاحاً در کتاب می‌گوییم شیاطین، جن و یا ارواح خبیثه و یا حالا هر چیزی که می‌خواهیم به آنها بگوییم. (البته غیر مادی). دیگری طمع است که ممکن است گوهر جان را برُباید. یکی ممکن است به قول معروف رفیق ناباب باشد. دوستی باشد که صالح نباشد و ناسالم باشد و بیاید و مرتب با انسان بنشیند و انسان با او همنشین شود و انسان را از بین ببرد. بنابراین همان طور که الهام می‌تواند الهام تقوا باشد ممکن است الهام فجور هم باشد. الهام فقط مثبت نیست. اگر ما مورد الهام قرار میگیریم، الهام ممکن است منفی باشد. که در این صورت از سمت نیروهای منفی الهام می شود. و اگر از الهام تقوا باشد از سمت نیروهای الهی الهام می‌شود. الهام می‌تواند باسیم و یا بی‌سیم باشد. یک دوستی با تو می‌نشیند و همنشین می‌شود و ذره ذره تو را در یک جنایتی شریک می‌کند. یا دوستی با تو می‌نشیند و ذره ذره تو را به یک گروه سیاسی می‌برد که خارج از صراط مستقیم است. دوستی با تو همنشین می‌شود و یواش‌یواش تو را به یک گروه تروریستی می‌برد. و تازه اینجا باید گفت: دوستی که شما را به اعتیاد می‌کشاند خیلی چیز کمی است!  دوست‌هایی هستند که تو را به یک جاهای بد می‌برند. دوستی هست که با تو همنشین می‌شود و تو را به فساد می‌برد و تو را مفسد می‌کند، تو را درگیر مواد و مسائل منفی می‌کند، تو را درگیر مسائل سیاسی، قتل و جنایت و ...  می‌کند. پس می‌تواند این انسان مورد هجوم قرار بگیرد که از طریق الهام یا هم‌نوازی و همسفری انجام گیرد. و طمع او را به این کار وا دارد. اینها انسان را تبدیل به یک موجود بد می‌کند. و ما اگر بخواهیم انسان را از این بدی و یا خماری خلاص کنیم باید جهلش را تبدیل به دانایی  نماییم. بنابراین یک آدم افسرده، یک آدم بد و حتی یک آدم بی خواب ریشه مشکلاتش در جهل است در عدم تعادل روانی او است. پس ما نمی‌توانیم بیماری‌های روانی را صرفاً با دارو خوب کنیم. و دستور بدهیم این دارو را بخور و یا دستور تعویض دارو را بدهیم. باید تفکر و جهان‌بینی‌اش را تغییر دهیم. (حالا در ادامه مقداری از مطالب را می‌خوانم و توضیح خواهم داد)

 ببینید؛ هفدهم همین ماه (تیرماه96) تیم کشتی کنگره 60 به ارمنستان اعزام می‌شود. ما 12 کشتی گیر داریم که همه آنها مصرف کننده بوده‌اند و در کنگره 60 به درمان رسیده‌اند. حالا کُشتی‌گیرانی شده‌اند که به خارج از کشور می‌روند تا در آنجا مسابقه بدهند و پیام ببرند. پیام رهایی! که اعتیاد درمان دارد. اعتیاد در هر مقطعی که باشد درمان دارد. جهان غرب ( اروپا نه آمریکا) را که گفتم؛ آن قدر سمبهء آنها قوی و پرزور است و متاسفانه خیلی از بزرگان هم به این قضیه معتقد هستند و علیرغم اینکه ما 20 سال است داریم درمان می‌کنیم و 20 هزار نفر( شوخی نیست) به درمان قطعی رسیده‌اند. مصرف کنندگان شیشه را که سال‌ها می‌گفتند شیشه درمان ندارد و خانم "لورا مالنیدا" می‌گفت: از خداوند می‌خواهم و دعا می‌کنم که در آینده دارویی پیدا شود که ما بتوانیم شیشه را درمان کنیم. ما سال‌هاست که درمان می‌کنیم کسانی که اسکیزوفرنی بوده‌اند درمان شده‌اند و به سوی ورزش رفتند و الان جزو تیم ملی(راگبی) شده‌اند و بعضی هم مربی تیم ملی هستند و یا الان که عده‌ای برای مسابقات کشتی عازم ارمنستان هستند و یا در آذرماه که دومین دوره مسابقات بین المللی جام مسافر در تهران است که از کشورهای ارمنستان، آذربایجان، ازبکستان و ... که از کشورهای صاحب نام در کشتی هستند در این مسابقات شرکت می‌کنند، به درمان قطعی رسیده‌اند. با این همه هنوز سمبهء پرزور در درمان اعتیاد این است که اعتیاد درمان ندارد!  در حالی که ما 20 سال است که داریم درمان می‌کنیم. تازه بعد از بیست سال ستاد مبارزه با مواد مخدر به این فکر افتاده است که باید یک تحقیقی روی متد DST انجام دهد. که چگونه است و چگونه به درمان رسیده‌اند؟ بنابراین همه چیز در قالب انسان قابل تعویض است. در صورتی که آمریکا می‌گوید: یک معتاد از وقتی که به دنیا آمد ضعف شخصیتی داشت و بیمار بود و معتاد شد. و معتاد هست و تا زمانی که بمیرد معتاد خواهد بود. حتی کسی که اعتیادش را ترک کرده و 20 سال هم گذشته هنوز معتاد است. و واقعاً با آن روش درمان معتاد هم هست.

 ما می‌گوییم همه چیز در قالب انسان قابل تعویض است. اما او (آمریکا) می‌گوید که هیچ چیز در قالب قابل تعویض نیست. در حالی که وقتی می‌گوییم همه چیز قابل تعویض است یعنی یک مجنون می‌تواند خوب شود و یک معتاد می‌تواند خوب شود و یک جنایتکار و یا یک کسی که میل به خودکشی دارد می‌تواند خوب شود و یا حتی کسی که آدمکش و قاتل است می‌تواند خوب شود. الان 20 سال گذشته است و شاید 30 سال دیگر هم باید بگذرد تا بتوانیم این دانش را به انسان‌های دیگر منتقل کنیم. چون آن سُمبه خیلی قوی و نیرومند است، با اینکه ما مرتب در مجلات و مجامع آنها حضور داریم و دیده می‌شویم.

"می دانید که انسان  در قید حیات دنیوی با معیارهایی زندگی می کند و با آنچه می دانسته و کسب نموده ، سفر می کند." سفر ما سفر مواد نیست، زندگی ما هم خود یک سفر است. که به قول خدا رحمت کند ملاصدرا در کتابش" اسفار اربعه " می‌آورد، سفرهای چهارگانه. بنابراین بزرگان هم زندگی را به سفر تشبیه کرده‌اند. زندگی یک سفر و یک گذر است از یک مقطعی به مقطع دیگر. می‌دانید که انسان‌ها در حیات دنیوی با معیارهایی زندگی می‌کنند، این معیارها برای افراد می تواند مهم باشد. این معیارها می‌تواند، آگاهی، دانایی ، منافع، ترس و یا برداشت هایشان باشد که فکر می‌کنند به نفع آنهاست که همه چیز را برای خودشان بخواهند. با آن معیارها حرکت می‌کنند که می‌تواند چیزهای مختلفی باشد. معیارهایی که همراه یک انسان است، تعیین کننده است. می تواند این معیارها بگوید فقط خودم، یا می‌تواند بگوید نه! قدم بعدی هم هست. این خیلی مهم است و شاید به نظر بعضی‌ها قدری کهنه باشد، چرا که بعضی از معیارها قدیم بوده و الان هم هست. کم فروشی، تقلّب، دروغ گویی، راستی و کمک به دیگران و ... از قدیم بوده و الان هم هست و تغییری نکرده است. صدسال بلکه پانصدسال و قبل تر بوده و الان هم هست. اما معیارهایی هستند که تغییر می‌کنند، مدرن می‌شوند، شکل آنها عوض می‌شود اما همان مفهوم را دارد. مانند اینکه در قدیم در " بادیه سنگی" ( دیزی سنگی که الان در مشهد هم زیاد است) غذا طبخ می کردند و کم کم از فلزات بهره‌مند شدند و به شکل امروزی در آمده که شما در ظرف شیشه‌ای هم غذا طبخ می‌کنید. طبخ کردن همان است اما معیارها و ظرف‌هایش عوض شده است. انسان‌ها هم همین طورند، آن موقع پشت هم‌اندازی می‌کردند، غیبت می‌کردند جنایت می‌کردند، در آن موقع هم طمع بود هم فساد بود، آن موقع عبادت می‌کردند الان هم هست و ... اینها با انسان بوده، هست و خواهد بود. نکته ای که در این معیارها به آن اشاره می‌کند این است که استاد به شاگرد می‌گوید:

"امروز در پی خبر و یا کسی نبودم، اما بچه میشی مرا در نیزار به دنبال خود کشانید و او برای دیدن من آمده و قدری با او گردش کردیم. زیرا من از کودکی وقتی که طفلی بودم از بچه میش ها بسیار خوشم می‌آمد و از آنها مواظبت می‌کردم. شاید یکی از آنها بود." دارد محبت را می‌گوید. می‌خواهد بگوید: محبت از بین نمی‌رود، چیزی که بقا دارد و وجود دارد، محبت است. حالا شما این محبت را به یک بچه گربه یا بچه سگ یا گوسفند و یا هر حیوان دیگری بکنید، این محبت را می‌فهمد. واقعاً حیوانات محبت را می‌فهمند. یک تکه نان به یک سگ بدهید و آن وقت به او نگاه کنید، محبت را خیلی بهتر از انسان‌ها می‌فهمد. در بعضی از قسمت های اروپا، سگ نگهداری می‌کنند و این سگ‌ها را از بچه‌های خود بیشتر دوست دارند! چون بر اثر یک سری از معیارها که جایگزین شد و کانون خانواده متلاشی شد و ارتباط معنوی انسان‌ها از هم جدا شد و جنس مرد و زن  خودشان را فقط برای مسائل جنسی می‌خواستند و فقط این مسئله (سکس) مهم بود. در نتیجه پیوندهای معنوی برقرار نبود و می‌گفت: من تو را برای همین رابطهء جنسی و زناشویی می‌خواهم، انسان‌ها تنها و تک شدند که در اروپا، نرخ باروری خیلی پایین آمد(که متاسفانه در کشور ما هم اکنون نرخ باروری پایین آمده است و زاد و ولد نداریم) چرا که با آن اعتقاد با یکدیگر بودند. روابط ادامه‌دار نبود. حتی رابطه پدر – پسر نیز این‌گونه بود. بنابراین به حیوان محبت می‌کردند و می‌گفتند اگر به یک سگ مهربانی کنیم او قدر ما را می‌داند و به ما بدی نمی‌کند و همه شروع کردند به نگهداشتن حیوانات و برایشان هم خیلی مهم است. پس حیوانات محبت را درک می‌کنند، چه برسد به انسان‌ها. انسان‌ها هم محبت را درک می‌کنند. حیوانات این قدر محبت را درک می‌کنند که اگر خیلی خیلی هم از انسان قوی‌تر باشد و وحشی نیز باشد، کاری به او ندارد. اما اگر انسان بترسد به او حمله می‌کنند. چون وقتی انسان می‌ترسد، هورمونی در بدنش ترشح می‌کند که آن حیوان تشخیص می‌دهد که ترسیده است و چون می‌داند ترسیده، شعورش می‌رسد که ممکن است تو به او آسیب بزنی! می‌بینید که باز هم رسیدیم به همان مثلث(جهل، ترس و منافع) که اگر انسان هم بترسد آسیب می‌زند و حیوانات این را می‌فهمند که ممکن است شما بر اثر ترس به او آسیب بزنید. بنابراین به تو حمله می‌کنند. پس محبت چیزی است که حتی حیوانات آن را به طور کامل درک می‌کنند. و این از مسائل قابل درک است و این محبت هیچ وقت از بین نمی‌رود. نه در این دنیا و نه در دنیای دیگر. انسان‌هایی که در این دنیا به همدیگر محبت می‌کنند بعد از مرگ هم قطعاً به هم محبت خواهند کرد. و این از بین نخواهد رفت و اینهایی را که امروز به هم محبت دارند شاید در گذشته هم به یکدیگر محبت داشته‌اند. گفتن این مسائل، حکایت از محبتی است که هیچ وقت از بین نمی‌رود و از این سبب در کنار محبت، چیزی را نادیده می‌پندارند. محبت که وجود داشته باشد هیچ وقت از بین نمی‌رود. ممکن است تغییر شکل پیدا کند اما از بین نمی‌رود. البته محبتی که محبت بلاعوض باشد. چون بعضی اوقات نباید اشتباهی گرفت! مثلاً چون به من لطف داشتی و منافع من را رعایت کردی من به تو محبت دارم. و وقتی این منافع برداشته شد این محبت از بین می‌رود. محبت به خاطر مفهوم واقعی خودش نه به خاطر قرارداد.

"در اندیشهء شما نمی‌توانم و یا نمی‌خواهم وارد بشوم، اما امیدوارم با تصمیماتی که در این مدت، حتماً با تفکر انجام داده‌اید، راه بهبودی را برگزیده باشید" می‌گوید: من نمی‌خواهم وارد تفکر و اندیشهء شما شوم ولی امیدوارم با تفکر کارهایت را انجام و بهبودی را برگزیده و آن را  انتخاب و طی بکنی. درس امروز به ما چه می‌گوید؟ به ما می‌گوید همه چیز در قالب انسان قابل تعویض است. در هر شرایط و بحرانی که ما قرار داریم می‌توانیم، اعتیاد را درمان کنیم. و این قدر در طول سال‌ها و قرن‌ها قضیه اعتیاد را وحشتناک و صعب العلاج و غیر قابل درمان قلمداد کرده‌اند که بعضی‌ها را دچار وحشت و خوف نموده و یک مصرف کننده باورش نمی‌شود که بتواند درمان شود. چون این مسئله را بسیارعظیم و بزرگ کرده‌اند. چرا که ریشه‌اش را پیدا نکرده بودند. از این رو خیلی‌ها وحشت دارند که درمان بشوند. بعضی‌ها هم که در سفرشان ناموفق هستند به خاطر همان ترس است. اگر ما آن ترس را برداریم مثل آب خوردن درمان می‌شوند. بارها گفته‌ام درمان در کنگره 60 مثل یک شاهراه و یا اتوبان می‌ماند که همه اش نشانه گذاری شده است، تابلو گذاشته شده است؛ 200 کیلومتر، 150 کیلومتر، 20 کیلومتر، 5 کیلومتر، یا یک کیلومتر مانده است. همه چیز مشخص شده است. کسانی که هر شب کابوس‌ها و خواب‌های وحشتناک می‌بینند و دچار درگیری هستند همه از راهش قابل تعویض و درمان است. اگر شب کابوس می‌بیند نمی‌شود به او قرص بدهید که دیگر کابوس نبیند. این کابوس‌ها مال آن مثلث(جهل، ترس و منافع) است. متعلق به اشکالاتش است. باید شخصیتش تغییر کند و اگر در قالبش، شخصیتش عوض شود کابوس‌ها به تدریج از بین می‌رود و گرنه کابوس‌ها هیچ وقت از بین نمی‌رود. ممکن است قرص بدهید بی حس بشود و نفهمد و تا صبح در رختخواب بیهوش بیفتد اما همان قرص می شود " قوز بالای قوز"  و هیچ وقت هم آن کابوس از بین نمی رود. مگر اینکه در مسیر درست و در صراط مستقیم حرکت کند تا آن کابوس‌ها از بین برود.

 

"هدف و خواست ما این است که آنچه در این راه قدم برمی‌دارید، بایستی کفه های ترازو اندازه باشد . حتماً منظور ما را خوب می‌دانید. ما در این باب در گذشته بسیار سخن گفته‌ایم در تطبیق درون و بیرون، واضح است که بایستی در صراط مستقیم حرکت کنید."

 هرکاری می‌کنیم باید کفه‌های ترازو با هم میزان باشد. کفه‌های ترازو در اینجا یعنی درون و بیرون، یعنی تطبیق درون و بیرون. برای چه می‌گویند: منافق؟ منافق به کسی می گویند که درونش با بیرونش اختلاف فاحشی دارد. پس باید به گونه ای حرکت کنیم که درون و بیرونمان یکی باشد. برای همین بعضی ها که در حال درمان هستند ، درمانشان را پنهان می کنند که خیلی هم کار سختی است. مخصوصاً اگر از اعضای خانواده باشند. در حالی که اگر به اعضای خانواده بگویند ممکن است که خیلی به نفعشان تمام شود و می‌توانند خیلی راحت این درمان را انجام دهند. پس ما باید کاری کنیم که درون و بیرونمان یکی شود و تطبیق پیدا کند. وتطبیق نیروی درون و بیرون ما جز در صراط مستقیم هیچ راه دیگری ندارد. شما اصلاً نمی‌توانید نیروی درونتان را با بیرون تطبیق بدهید مگر اینکه در صراط مستقیم باشید. و صراط مستقیم یعنی راه درست و ارزشی و نه راه ضد ارزشی. یعنی راه الهی که در اینجا دارد مطرح می‌کند. این تاریخ ۷۵/۱۱/۱۹ است که می‌گوید: هدف و خواست ما این است که آنچه قدم برمی‌دارید بایستی مثل کفه‌های ترازو هم اندازه باشد. یعنی یک مصرف کننده که در حال پنهان کاری است درونش یک چیز و بیرونش چیز دیگری است. این دو باید به هم نزدیک شوند. وقتی رهجو پیش راهنمایش می‌آید در مورد موادش باید صادق باشد. باید توی صراط مستقیم باشد تا به درمان برسد. وقتی در صراط مستقیم قرار گرفت به درمان می‌رسد. الان رهجو می‌آید توی لژیون، دارد قرص می‌خورد اما راهنما خبر ندارد. این یعنی اینکه درون و بیرون با هم فرق می‌کند. یا دفترچه( برنامه راهنما) یک چیز و برنامه‌اش چیز دیگری است! دارد شیشه مصرف می‌کند به راهنما خبر نمی‌دهد. خودش روی 6 سی سی OT است در حالی که دفترچه اش روی نیم سی سی OT  است. اینها یعنی(عدم) تطابق درون و بیرون. این مسائل را که به شما درس می‌دهیم نه برای این است که شما فیلسوف و عارف شوید بلکه داریم مسائل روزمره و مشکلات خودمان را می‌گوییم که چه کار بکنیم تا به سرانجام برسد.

 "امیدواریم در کلیّه امورات تطبیق را به انجام برسانید تا توفیق بیشتری حاصل نمائید. اگر در تمام موارد تطبیق درون و بیرون را انجام دهید به موفقیت بهتری راه پیدا می‌کنید. در قالب انسان همه چیز قابل تعویض است." که همان صحبت اوّلی بود. در شکار گوهر جان هم به گونه‌های مختلف که غیرالهی است انجام می‌پذیرد.خوب است که انسان در امتداد حیات خویش به آنها برسد و مجبور نباشد که برای بعضی مطالب بی‌ارزش مشق‌هایش را دوباره بنویسد. انسان باید از تولد تا مرگ به گونه‌ای حرکت کند که کارش تمام بشود." شما موقعی که سفر خوبی می کنید اگر راهتان درست باشد 11 ماهه به درمان می رسید. اگر به درمان نرسید هیچ کاری را نکرده‌اید. و باید دوباره از صفر شروع کنید و درمانتان را به انجام برسانید. به هرحال شیطان در زیباترین قالب وارد افکار و ذهن انسان می شود" فالهمها فجورها " بارها و بارها گفته‌ام که شیطان به زیباترین شکل وارد می‌شود با زشتی و وحشت وارد نمی‌شود، از حریر لطیف‌تر و از برگ گل نازک‌تر وارد می‌شود که انسان را صید کند. این قدر مسائل غیر منطقی را منطقی جلوه می‌دهد، این قدر مسائل ضدارزشی را ارزشی جلوه می‌دهد، آن قدر صورت حق به جانب می‌گیرد که بیا و تماشا کن!

دارد فساد، بدی، ظلم، غیبت، کلاهبرداری، اجحاف، گران فروشی و ... می‌کند اما در عین حال صورت حق به جانب هم می گیرد و جالب اینجاست که از خداوند طلب کار هم هست! که خیلی سخاوتمند است! و می گوید  خداوندا اگر تو صد میلیون به من برسانی من یک میلیونش را به فقرا می دهم‌! انگار خداوند خودش نمی‌تواند انجام دهد! به هر حال شیطان به زیباترین اشکال مختلف وارد ذهن انسان می شود و به زیباترین شکل انسان را منحرف می کند. انسان هم با زیباترین شکل ممکن فجایع را انجام می‌دهد. و این را نیز بارها گفته‌ام  که هیچ جنایتی انجام نمی‌گیرد مگر اینکه لباس تقوا تنش باشد! یعنی انسان باید ظاهر آن قضیه را مُوجّه درست کند.

"وسوسه ها همیشه با ما به حیات خود ادامه می دهند" وسوسه ها همیشه هستند و با ما به حیات خود ادامه می‌دهند. نمی گوییم که اگر شما به مرحله ای از نفس مطمئنّه برسید دیگر وسوسه ای نیست ، وسوسه هست ، به نفس مطمئنّه هم برسی هست ، ولی انسان هایی که به نفس مطمئنه رسیده اند در مقابل آن ایستادگی می کنند. و اگر ما قادر باشیم از آنها دوری کنیم راه خود را بهتر و زودتر می یابیم " پس ما باید یاد بگیریم در مقابل وسوسه ها پایداری نماییم و از آنها دوری کنیم. نمی توان گفت ؛ شخص به مرحله ای می رسد که اصلاً وسوسه ای نیست. بلکه هست اما یا دوری می کند و یا در مقابل آنها می ایستد. و یا از منطق استفاده می کند.

"انشاالله که ادای مطلب شده باشد. نوشته‌ها خوبند وقتی که در کنار تعقّل و تفکّر بالاتری قرار بگیرند. به عبارتی یک قدم از آنچه دریافت می دارید جلوتر باشید ، صحت و سقم آن را درک خواهید نمود." وقتی انسان در کنار تعقّل و تفکّر بالاتری قرار بگیرد یعنی از مطلبی که می خواند یک قدم جلوتر باشد ، حرفی ، نوشته ای ، گفتاری و نوشتاری را ببیند و بشنود می فهمد که درست است یا غلط است . مثلاً به من می گویند بلندترین قله دنیا اورست با ارتفاع (بیش از  8800متر ) است . وقتی من این را بدانم اگر کسی به من بگوید بلندترین قله جهان ، شیرکوه است با ارتفاع ده هزار کیلومتر، می‌گویم نه این مطلب چرند و غلط است. بلکه بلندترین قله اورست و در رشته کوه هیمالیا با این ارتفاع است. وقتی از مطلب جلوتر باشی، به شما بگویند فلانی بد است، و یا فلان حرف را زده است، می‌گوییم نه، من او را می شناسم، چنین حرفی را نمی‌زند. یا می گوید؛ اگر تو این بمب ها را بترکانی( منفجرکنی) ، جلوتر تو به بهشت می روی! می‌گوییم نه آقا، این چه حرفی است؟ من خودم را بترکانم (یک جُرم)، زن و بچه مردم را به قتل برسانم (یک جُرم ) چگونه ممکن است؟ در حالی که خداوند در قرآن می‌فرماید: وقتی یک نفسی را احیا کنید همه نفوس را احیا کرده‌اید و اگر نفسی را بکشید همه نفوس را کشته‌اید، همه این حرف‌ها دیگر باطل است. هرچه به من بگویند، اگر من از گفته‌ها و نوشتارها جلوتر باشم می‌فهمم یعنی چه؟ یا به من می‌گوید ؛ من روزی نیم کیلو تریاک می‌خورم! من می‌دانم که نیم کیلو تریاک قابل خوردن نیست، نان بربری را نمی‌شود خورد تا چه برسد به تریاک! چون در اعتیاد از او جلوترم می‌گویم نه آقا این طوری نیست. به من می‌گوید؛ اعتیاد درمان ندارد، چون من جلوترم می‌گویم اعتیاد درمان دارد. کسی به من نمی‌تواند بگوید؛ اعتیاد بیماری مرموزی است ، به شما هم نمی‌تواند بگوید اعتیاد بیماری مرموزی است. چون شما جلوترید. می‌گویم اگر مرموز است من الان 14؛ 15؛ سال و ... است که درمان شده ام و هیچ وسوسه و مشکلی هم ندارم. چون من جلوتر هستم می‌فهمم.  پس اگر انسان جلوتر باشد می‌تواند به صحت و سُقمش پی ببرد. به خاطر همین هم هست که مسئلهء جهل مطرح می‌شود. انسان‌ها موقعی بد می‌شوند که جهل، ناآگاهی و نادانی دارند. "وقتی در کنار تعقّل و تفکّر بالا قرار بگیرید به عبارتی یک قدم از آنچه دریافت می‌دارید جلوتر باشید، صحت و سقم آن را درک خواهید نمود" من برای چه می‌گویم، شناخت انسان و درمان اعتیاد در مسیر درستی قرار ندارد؟ چون جلوتر هستم و در آن هیچ تردیدی نیست. زیرا حداقل در این بیست سال تعدادی را به درمان رسانده‌ام. فلان پروفسور و دکتر توانسته است یک نفر را به درمان برساند؟ آن استاد دانشگاه هاروارد و کمبریج و یا حتی دانشگاه علوم پزشکی(خودمان) توانسته است یک نفر را به درمان و تعادل برساند؟ اما من چون 20 هزار نفر را به درمان رسانده‌ام، جلوترم و می‌دانم این حرف درست است و یا غلط!

از اینکه به صحبت‌های من گوش کردید از همه شما ممنون و متشکرم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 12:54 ق.ظ
I want to to thank you for this wonderful read!! I absolutely loved every bit of it.
I have you bookmarked to check out new stuff you post…
دوشنبه 13 شهریور 1396 12:18 ب.ظ
Hi to all, how is the whole thing, I think every one is getting more from this
website, and your views are good in favor of new visitors.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :